غياث الدين بن همام الدين حسينى ( خواند مير )
110
مآثر الملوك ( به ضميمه خاتمه خلاصة الأخبار وقانون همايونى ) ( فارسى )
آن الاغان را عليق مىداد . و هزار مرد شمشيرزن از سپاه برگزيده هريك را چماقى زرين داده بود و هزار ديگر را چماقهاى سيمين ، و آن جماعت آنها را در ايام عيد بر دوش مىنهادند . روايت است كه نوبتى شخصى با يعقوب گفت كه تو داعيهء پادشاهى دارى و حال آنكه در خيمهء تو غير از اين پلاس كه نشستهاى و سلاح كه بستهاى از اسباب تجمل چيزى نيست . جواب داد كه به هر طريق كه سردار معاش كند نوكران متابعت نمايند . در تاريخ گزيده مزبور است كه يعقوب با معتمد خليفه در مقام خلاف آمده متوجه بغداد گشت و از دار الخلافه ، موفق كه برادر معتمد بود با ابطال رجال او را استقبال نمود . بعد از وقوع قتال يعقوب منهزم شده به خوزستان گريخت و بار ديگر لشكر فراهم آورده باز متوجه او شد . خليفه به دو پيغام فرستاد كه در آن نوبت عنايت حضرت الهى و توجه روحانيت حضرت رسالتپناهى را دربارهء ما مشاهده كردى ، از مخالفت توبه كن و به جانب خراسان بازگرد تا گناه ترا عفو كنم . يعقوب جواب داد كه من رويگربچهام ، به قوت دولت و زور بازو كار خود بدين درجه رسانيدم و داعيه دارم كه تا خليفه را از پاى درنيارم دست از قتال باز ندارم . اگر اين سعادت ميسر گشت فهو المرام و الا نان كشكين و خرقهء رويگرى برقرار است . و رسول خليفه را اجازت داده همچنان بر صوب بغداد طى منازل مىنمود . اما قبل از وصول به مقصود به رنج قولنج درگذشت . عمرو بن ليث بعد از فوت برادر متصدى امر سلطنت گشت . در اواخر ايام دولت عمرو ، امير اسماعيل سامانى به نيت كشورستانى از آب آمويه عبور كرده عمرو را استقبال نمود و در نواحى قبة الاسلام بلخ تلاقى فريقين دست داده عمرو در سرپنجهء تقدير اسير و دستگير شد . نقل است كه در آن روز چشم عمرو از محبس بر يكى از فراشان افتاد كه به مهمى مىرفت . او را طلبيده گفت كه جهت من مقدارى طعام پيدا كن . فراش قطعهاى گوشت بهدست آورده آن را در سطل آب انداخت و آتش برافروخت و به طلب حوائج توجه نمود . اتفاقا سگى آمده سر در سطل كرده دهانش تحمل شورباى جوشان نياورده به سرعت هرچه تمامتر سر برآورد و دستهء سطل در گردنش افتاده مىدويد و سطل را مىبرد . عمرو از مشاهدهء اين حال خندان گشته يكى از حارسان گفت چه محل خنده است ؟